دوست دارم شمع باشم

به بعضیا باید گفت:

هم عاشقتم , هم ازت متنفرم , میانگین که بگیری میبینی برام مهم نیستی !

نوشته شده در یکشنبه 25 آبان1393ساعت 20:50 توسط زهرا|

گریه ی شوق من از خنده دل انگیز تر است . . . !

نوشته شده در یکشنبه 25 آبان1393ساعت 20:48 توسط زهرا|


دلت را خانه ماکن ، مصفا کردنش با من

به ما درددل افشا کن ، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای دل،کلید استجابت را ،

بیا یک لحظه با ما باش ،پیداکردنش بامن

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاورقطره ای اخلاص ،دریاکردنش بامن

اگر درها برویت بسته شد، دل برمن کن بازآ

دراین خانه دق الباب کن ،بازکردنش بامن

به من گو حاجت خودرا، عجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی ،محیا کردنش بامن

چوخوردی روزی امروز،مارا شکر نعمت کن

غم فردا مخور ، تاءمین فردا کردنش بامن

بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را ،جمع و منها کردنش با من

اگر عمری گنه کردی ،مشو نومید از رحمت

تو ، توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من

نوشته شده در چهارشنبه 21 آبان1393ساعت 17:32 توسط زهرا|

نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393ساعت 19:47 توسط زهرا|

اینجا دلم برای تو شور میزند

ازخود مواظبت کن و نگذار هیچ وقت...

                                                           نجمه زارع

نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 19:15 توسط زهرا|

 گاهی نفسهایی دل آدمی را گرم میکند درهوایی که بس ناجوانمردانه سرد است

نوشته شده در یکشنبه 11 آبان1393ساعت 19:39 توسط زهرا|

وقتی تو هستی دیگر بهانه ای برای اینکه بگویم تنها هستم نیست

وقتی توهستی وبه من توجه داری بی توجهی دیگران اصلا مهم نیست

وقتی تو هستی وکمکم میکنی نبود دیگران ناتوان کننده من نیست

وقتی تو هستی دیگر منی وجودندارد تنها تویی وبس

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان1393ساعت 10:54 توسط زهرا|

تنها دلیل بودنم دوستت دارم دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 20:52 توسط زهرا|

تا حالا اینقدر تو شهر خودم تو خیابونایی که همیشه بهش رفت آمد دارم احساس ناامنی نکرده بودم

آی آدما غیرت،انسانیت کو کجاس؟

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 21:12 توسط زهرا|

هوای هوای حسین

هوای سینه زنی

هوا هوای حرم

هوای کرب وبلا دوباره زد به سرم

شده ام اندر عشق تو مجنون

بیا برس بر داد دل خون

منو ببر کربلا آقاجون

دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 2 آبان1393ساعت 19:44 توسط زهرا|

 خیلی جالبه درست وقتی که فکر می کنی تنهایی خدا هی حضورشو به رخت میکشه ولی انگار      

 کور  شدم یا یادم رفته که همه چیزو می بینم جز اونی که باید ببینم احساس عقبگرد وپسرفت دارم

 ای کاش حداقل خودم به داد خودم میرسیدم وجالبتر اینکه نمی دونم از کجاشروع کنم؟درست شدم عین

 ماشینی که هر روز صبح استارت میخوره ولی روشن نمیشه هه شایدم حال روشن شدن نداره

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 17:45 توسط زهرا|

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 15:25 توسط زهرا|

تلاش نکنید واسه کسی که ذاتش خرابه

هر خرابی رو میشه درست کرد جز ذات خراب

 

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 15:20 توسط زهرا|

خدایا تنها مگذار دلی را که هیچکس دردش را نمی فهمد

چرا که خود میدانی چه سخت است تنهایی!!!

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 15:18 توسط زهرا|

هیچ وقت فکر نمی کردم یه تغییر کوچیک توی زندگیم اینقدر کارساز باشه امروز برای اولین بار سعی کردم

توی لحظه زندگی کنم نه توی گذشته الآن حالم بهتره و دیگه زندگی واسم تکراری نیست

نوشته شده در چهارشنبه 26 شهریور1393ساعت 17:12 توسط زهرا|

دلم برای نیمکت های چوبی این دوازده سال تنگ شده برای مانتو های سرمه ای که حالا از

لباس عید کودکی هم بیشتر دوستشان دارم ...این پایان نوجوانیم بدجوری نفس های آخرش

را صدادار و سریع کشید حیف

نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 0:38 توسط زهرا|

خدایا ممنونتم به خاطر همه چیز واینکه هواموداشتی وداری خدایا شکرررت این بهترین تقدیره واسم چون تو

اونوبرام رقم زدی منوببخش اگه ناشکری کردم دست خودم نبود

نوشته شده در سه شنبه 18 شهریور1393ساعت 14:25 توسط زهرا|

نوشته شده در شنبه 8 شهریور1393ساعت 14:51 توسط زهرا|

نوشته شده در شنبه 8 شهریور1393ساعت 14:49 توسط زهرا|

الآن ساعت 8صبحه ومن ازشوق دیدن دوستام سراز پا نمی شناسم فردا قراره دوستامو بعد از سه ماه ببینمشون

خیلی دل نگرانم واسه اینکه از مهر ماه معلوم نیست که هرکدوممون تو کدوم دانشگاه ودانشکده باشیم اصلا

وابستگی رو دوس ندارم ولی بهشون وابسته شدم واز جدایی وحشت دارم اما یه چیز رو میخام از ته دلم بگم

بهشون واونم اینکه نفسم می گیرد درهوایی که نفسهاشون ممکنه نباشه

نوشته شده در چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت 8:10 توسط زهرا|

12مرداد 93درمعرض بزرگترین شوک زندگیم بودم چون روز اعلام نتایج کنکوربود وخانواده گرامی چشمشون به

نتیجه من،منم خدا خدا می کردم که نتیجه ام طوری نباشه که ازم ناراحت بشن تواین یکماهی که از کنکور البته از

درس خوندنش نه اظطرابش فارغ شدم هزارجور فکر توسرم گذشت که هیچ کدومشون امید به آینده رو نشون نمی

داد شاید باورتون نشه ولی یه روز باوجود بی میلی تمام نشستم ویه دفتر باز کردم تقریبا برنامه ریزی کردم برای

سال آینده،یه روز دیگه بانرم افزار تخمین رتبه باتصوری که از حدود درصد هام داشتم فهمیدم حدودا رتبه ام سه

هزار میشه وخیلی ناامید شدم روز قبل هم که شروع به خوندن دفترچه کردم داشتم فکر می کردم روزانه رو که

بیخیال بزار ببینم  می تونم شبانه قبول بشم؟رفتم سراغ دفترچه وچشمتون روز بد نبینه دیدم دانشگاه شهر ام دوره

شبانه نداره واسه همین کلا نه تنها ازرشته مورد علاقم بلکه ازدانشگاه مورد علاقم صرف نظر کردم وبامادرم

صحبت می کردم تارازی بشه که من به دانشگاه شهر های دیگه برم ولی اصلا فایده ای نداشت خلاصه صبح روز

یکشنبه 12 مرداد درحالی که حتی خبر ازاعلام نتایج زود تر از ساعتی که توی اخبار اعلام شده بود نداشتم با دیدن

اس ام اس دوستم از خواب پریدم ودرحالیکه دستام می لرزید رفتم توی سایت وکارنامه ام رو دیدم وخیلی جالبه که

بدونید که از شدت گیجی نمی دونستم که رتبه اصلیم کدومه که بالاخره بعد از نیم ساعت باپرس وجو از دیگران تازه

فهمیدم رتبه اصلی رتبه توی سهمیه است ورفتم نگاه کردم وبابهت زدگی تمام دیدم که رتبه ام شده 967نگاهم به

مانیتور کامپیوتر خشک شده بود وزبونم بسته ،حس میکردم دارن باهام شوخی می کنن آخه سه هزار کجا و900

کجا؟ رفتم به دوستم پیام دادم ورتبه ام روگفتم وتاظهر دستم به تلفن بودوبادوستام حرف می زدم  اما فقط چشمام رتبه

امو باور کرده بودن وحتی وقتی با دوستام حرف می زدم با شک می گفتم که رتبه ام چی شده حالا حدود 13

روزگذشته ومن انتخاب رشته کردم ونمی دونم خوب انتخاب کردم یا بد ولی امید به خدا انشاالله با نتیجه خوب، من

که از اون اولش کاره ای نبودم وحالا هم نیستم پس باید راضی باشم به هر نتیجه ای که برام تقدیر کرده.درضمن این

داستانو نگفتم برای جلب توجه یا به قول خودمون پز دادن گفتم تا این نتیجه رو بگم که خیلی وقتا خدا بهمون لطف

کرده ومیکنه درحالی که حتی خودمونم باورمون نمیشه و خیلی ازش تشکر می کنیم پس دربرابر مصیبت هاهم

همونطوری شکر گزار باشیم که توی شادی هاهستیم چون اون مهربونی که مهربونیش عالمو پر کرده هیچ کارش بی

حکمت نیست

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 20:25 توسط زهرا|

معبودم!

روزها،شبها،،هفته ها،ماه ها وسالها سپری می شوند ولی تو همان خوب دیروزی

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 19:25 توسط زهرا|

نوشته شده در یکشنبه 12 مرداد1393ساعت 11:38 توسط زهرا|

بعضی وقتا حتی فکرشم نمی تونی بکنی که خدا چقدرهواتو داره،ولی جدا خدا خیلی هوامونو داره

که نیفتیم ولی فکر نکنم ما اینقدر که اون بهمون وفاداره بهش وفادار باشیم خدایا مارو ببخش

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مرداد1393ساعت 11:35 توسط زهرا|

نوشته شده در پنجشنبه 19 تیر1393ساعت 10:52 توسط زهرا|

بعضی حرف ها را “نباید زد”
بعضی حرف ها را “نباید خورد”
بیچاره دل چه میکشد میان این “زد” و”خورد”

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر1393ساعت 22:27 توسط زهرا|

 

 ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻋﮑﺴﯽ ﺭﻭ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺪﻡ ﻫﯽ ﻧﺰﻧﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻘﯿﻪ ﻋﮑﺴﺎ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺁﻟﺒﻮﻡ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﺎﺑﺎﺗﻮ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﺩﺳﺘﺖ ﮐﻪ...!!!

نوشته شده در یکشنبه 8 تیر1393ساعت 18:24 توسط زهرا|

آپلود عکس

نوشته شده در جمعه 6 تیر1393ساعت 17:4 توسط زهرا|

طبیعت سبز

نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 17:8 توسط زهرا|

طبیعت سبز
نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 17:7 توسط زهرا|


آخرين مطالب
»
»
» دلت را خانه ما کن...
» دلم پر کشیده برای شما آقا انشالله هفته آینده دعا گوی دوستان هستم
»
»
» وقتی تو هستی
» خدایا
» اسید پاشی توی شهر من اصفهان
» هوا هوای حسین

Design By : Pichak